تبليغاتX
تنهای تنها,عاشقانه کافه کاکو

تنهای تنها,عاشقانه کافه کاکو

امروز کاره خاصی انجام ندادم غریبه آشنا میشه ....


 

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 1388/08/17 ساعت 6:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 1388/08/17 ساعت 6:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام من اومدم

 


 

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 1388/08/17 ساعت 6:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان نظرات کمه...


 

نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 1387/11/29 ساعت 9:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 12:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 12:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 12:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتم : می مانم تا ابد

تا هر زمان که تو بخواهی


گفتی : می دانم

گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم

را که می بينم تو هم آن جايی .

گفتی : می دانم

گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد

باز هم گفتی می دانم .

امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم

که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی

باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی
 


 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 12:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در شنبه 1387/11/19 ساعت 11:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق وجنون....

عاشقي را گفتند تو مگر ديوانه اي كه اين چنين جسم نحيف را در راه معشوق بي وفا فنا ميسازي؟


آهي كشيد و گفت:از مجنون پرسيدند چرا نامت را مجنون گذاشته وبه بيابان پناه برده اي؟


پاسخ داد هر آنچه جسمم در بيابان سوزان بسوزد گرمي آن بحرارت عشق ليلي نرسد وچندانكه شعله هاي آفتاب بر مغزم بتابد و كارم به جنون كشاند ،

هرگز بمرحله ايكه ليلي بخاطر عشق پا بدان گذاشت نخواهد رسيد....

********************


 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 5:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 12:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مي گم يه دو روزيه بي وفا شدي انگارا
بهم محل نمي گذاری. وقتي دستت رو مي گيرم ديگه حتي يک ذره هم فشارش نميدي و چيزي نميگي.
ديگه گرمای عشق تو دستات نيست انگاری. سرد سرد.
اين بود رسم عاشقي با مرام؟؟؟
شايد تو هم مثل بقيه ديگه دوستم نداری؟
اونا که همشون منو تنها گدشتند و منو ديوونه خطاب مي کنند.
حتي دو روز پيش بود همه اومدند دم خونه منم و تسليت گفتند بخاطر مرگ تو.
بي ناموس ها مي خوان منو آزار بدن مي گن تو مردی، ولي نمي دونن که اگه تو مرده بودی منم مي مردم ا
تازه نمي دوني شب اومده بودن يواشکي بدزدنت ببرن و مي گفتند که شگون نداره مرده تو خونه باشه.
منم همشونو زدم يه تنه تا نکنه زنده به گورت کنند اين مرده ها.
مگه من مردم. شايد تو خواب ببينند که تو مردی
آره تو تازه زنده شدی الهه عشق جاودان من.
 ديدی نمردی! آخر اومدی تا منو هم مثل خودت زنده کني.
 ديگه از اين مرده های متحرک بدم مي ياد از همشون
آماده ام تا برم قاطي زنده ها شم و یا هم زندگي جاودانه داشته باشيم


 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 12:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 12:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 12:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


"وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره ....
بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم ....
وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ...
تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني ....
همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....

دلم برات تنگ شده مثل هميشه ....

لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ...
اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ...
خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....

اشکايي که براي توست ، دوست دارم ...
نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ...
تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..

زودي مي خوام ببينمت ....


 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 12:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نظرات کمه

 


 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 7:39 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 7:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 7:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

عزیزم " نازنینم" خوب من" هم بغض دیرینم" امید لحظه های سرد تاریکی " چراغ راه تنهایی " گل زیبای صحرای من" در این ساعت که همراه سکوت"خسته ی شهرم"صدای خسته ی قلب من را گوش کن ...

تو چون رنگ شعاعی می روی در بیکران شب و من دنبال تو سردرگم و تنها میان جادههای سرد می ایستم.

تو مانند گل سرخی که از جام ناب سرخ عشق می نوشی و من جز جام لبهایت از هر چه جام بیزارم.

تو زیبایی تو مثل ماه زیبایی" تو چون خورشید گرمابخش و پر نوری.تو از اوهام صدای عشق لبریزی تو در جام سکوت شب " شراب کهنه ی فریاد می ریزی و من با اینهمه آواز چو جغدی در ته ویرانه ای تنهای تنهایم.

تقدیم به غریبه ی آشنای زندگیم.....


 

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 7:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 7:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 7:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت